برای تو می نویسم برای تو عزیز ترینم
عزیزترینم
می خواهم بگم دوست دارم اما نمی دونم چطوری !
می خواهم بگم طاقت دوریت را ندارم اما نمی دونم چطوری !
می خواهم بگم نمی تونم ناراحتی تو را ببینم اما نمی دونم چطوری!
می خواهم بگم وجودم به وجودت بسته است اما نمی دونم چطوری !
می خواهم بگم وقتی كنار می احساس آرامش می كنم!
این آرامش را از من نگیر
می خواهم بگم تحمل دوریت برام خیلی مشكله
می خواهم بگم.......
همه اینها را می خواهم بگم
ولی دوست دارم وقتی حرفهامو می خواهم بگم كنارم باشی
همه حرفهامو را بشنوی
همه حرفهامو را باور كنی
بدونی كه فقط گفتن نیست
می خواهم باور كنی كه همه حرفهامو با تمام وجودم گفتم 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.انها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتتند
زن جوان :یواش برو من می ترسم.
مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره.
زن جوان : خواهش می کنم "من خیلی می ترسم.
مرد جوان : خوب "اما اول باید بگی دوستم داری.
زن جوان : دوستت دارم"حالا می شه یواش تربرونی.
مرد جوان : منو محکم بگیر.
زن جوان : خوب حالا می شه یواش تر بری.
مرد جوان : باشه به شرطه این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری"
خوب اخه نمی تونم راحت برونم.اذیتم می کنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود.برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید.
در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد"یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت .
مرد جوان از بریدن ترمز آگاهی پیدا کرده بود . پس بدونه اینکه زن جوان را مطلع کند
با ترفندی کلاه کاسکت خود را یر سره او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

موسی مندلسون.پدربزرگ آهنگساز شهیر آلمانی.انسانی زشت و عجیب الخلقه بود.
قدی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت.
موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت.
موسی در کمال ناامیدی عاشق آن دختر شد.ولی فرومتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.
زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند.
دختر حقیقتا از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت.ولی ابدا به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد.
موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند با شرمساری پرسید:
آیا میدانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت:
بله.شما چه عقیده ای دارید؟
من معتقدم که خداوند در لحظه ی تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند.
هنگامی که من به دنیا آمدم عروس آینده ام را به من نشان دادند.ولی خداوند به من گفت:
همسر تو گوژپشت خواهد بود.
درست همان جا و همان موقع من از ت ه دل فریاد بر آوردم و گفتم:
اوه!خداوندا!گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است.لطفا آن قوز را به من بده و هرچه زیباییست به او عطا کن.
فرومتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
او سالها همسر فداکار موسی مندلسون بود.
ممنون از شهره جون عزیزم